گفتگوی آقای طالع، خبرنگار مجله سپید و سیاه با زنده یاد قمرالملوک وزیری که به درخواست بانو این گفتگو پس از مرگشان چاپ شد
خواننده عزیز، وقتی درد دلهای مرا می خوانی، من، یک زن به قول تو هنرمند، هنرمندی که متعلق به یک قرن بود زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته ام. دیگر از حنجره من صوتی برنمی خیزد و طنین آواز من دلها را نمی ارزاند. دنیای من تاریک است و خاموش؛ اما خوشحالم که روح من عظمت خود را از دست نداده است. هنری که هرگز در زندگی آن را بنده دینار و درهم نکرده ام و به آن خیانت نورزیده ام با من است. من مرده ام، اما خاطره من، خاطره حیات هنری من نمرده است، خاطره ای که در آن هیچ گونه کینه و دشمنی و گستاخی و حسد و شاید هم پستی و رذالت و پول پرستی وجود ندارد.
اطمینان دارم کسی پس از مرگم از من بدگویی نمی کند، زیرا من هنرم را بنده تجارت نکردم و همیشه آن را در راه تحقق بخشیدن به آروزهای ملی و میهنی خودم به کار انداخته ام. من ثروتی ندارم، هیچ چیز، اما دلهای یتیمانی را دارم که به خاطر مرگ من از غم مالامال می شوند، چشمهایی را دارم که در فقدان من اشک می ریزند، همان دخترها و پسرهایی که لبخند و مهر مادر را ندیدند، همانها که با پول من پرورش یافتند، شوهر کردند، داماد شدند و حالا به جای آنکه در خانه های فساد یا زندانها به سر برند آدمهای خوشبختی هستند. وقتی من آنها را بزرگ می کردم پای شمع و آینه عروسیشان با تمام احساس و وجودم، با تمام شادیهای زندگی ام آواز خواندم و دست زدم و شاید هم رقصیدم، آنها تنها بودند، اما من تنهایی را در وجودشان می کشتم.
خواننده عزیز،
چه کسی جرأت می کند بگوید این مهتاب قشنگی که بر گور من می تابد، این بهاری که شکوفه هایش را به خاک من نثار می کند، این پاییزی که محزون و غم انگیز می آید و برگهای زردش را به من هدیه می کند همیشه هست، اما قمر نیست!
نه، من هستم، من با هنرم، با هنری که هیچ گاه دامانش را آلوده نکرده ام زنده ام. کسانی که به هنر خیانت می کنند چرا به من که گوشه عزلت برگزیده بودم، با دو دانگ صدای خود نیش می زدند و می گفتند: "ما باید هرچه می توانیم پول بگیریم برای اینکه مثل قمرالملوک نشویم..." شما پس از مرگ من به آنان بگویید روح قمر فرسنگها از پستی و رذالت و پول پرستی دور بود. قمرالملوک هنر را می شناخت و شما این اسکناسهای کثیف را.
بگذارید داستانی برایتان بگویم. کنسرتهای من چنان مورد استقبال قرار می گرفت که مردم از در و دیوار بالا می رفتند و گاه بلیتهایش تا ده برابر، بلکه بیشتر فروش می رفت، اما من وقتی از در گراندهتل که اغلب آنجا کنسرت می دادم خارج می شدم گاهی می شد که یکسره این پولها را تقدیم به مؤسسه ای ملی یا مؤسسه خیریه ای می کردم. گاه آن پولها را به دارالمجانین و دارالایتام می دادم. شبی نزدیک ساعت یازده از گراندهتل خارج شدم و با درشکه یکی از آشنایان تا سر کوچه ای که خانه ام آنجا بود رفتم. خداحافظی که کردم دیدم اواسط کوچه مردی به دیوار تکیه داده و گرفته و محزون آوازی را زمزمه می کند. وقتی نزدیک رفتم دیدم اشک چهره اش را خیس کرده است. آهسته و با ملایمت گفتم: آقاجان، مرا می شناسی... من...
نگاهی به من کرد و با پشت دست اشکهایش را به تندی و برای اینکه متوجه نشوم پاک کرد و گفت: می دانم، شما قمرالملوک هستید. گفتم: حالا که مرا شناختی، علت ناراحتیت را برای من بگو. با لحنی پر از غرور گفت: چه فایده دارد؟ دردم، اشکم، هرچه هست برای خودم هست. تو که امروز در اوج شهرت و ثروتی می خواهی بدانی چه کنی؟
وقتی اصرار کردم گفت: زنم مریض است، چند روز پیش وضع حمل کرده. بچه ها دوقلو بودند، اما یکی از آنها امروز عصر مرد. خودم بردم خاکش کردم. تا این موقع شب روی رفتن به خانه را ندارم، برای اینکه نه پول دارم و نه چیزی که بفروشم، مدتی است که بی کارم. این را گفت و لبخند دردناکی زد که چهره مردانه اش را زیر غبار تلخی فرو برد. گفتم: من با تو به خانه ات می آیم. گفت: نه. عاقبت وقتی اصرار کردم حاضر شد باهم به آنجا برویم. خانه اش یکی دو کوچه آن طرف تر از منزل من بود. در اتاق یک زیلوی پاره و یک رختخواب پاره تر زیر نور چراغی که پت پت می کرد به چشم می خورد. دیوارها مرطوب بود، زن بی حال افتاده بود و بچه معصوم پستان بی شیرش را که از گرسنگی بی شیر مانده بود می مکید. اول پول دادم به مرد و گفتم: از هرجا که می شود همین وقت شب چلوکباب بخر و تعدادی تخم مرغ پیدا کن و بیاور.
وقتی که او رفت خودم بچه را گرفتم و تر و خشک کردم. خودم قنداق پاره و کثیفش را عوض کردم. هرچه آن شب از کنسرت گرفته بودم لال قنداق بچه گذاشتم. می دانید چقدر بود؟ پنج هزار تومان. پنج هزار تومان در سی سال پیش! حالا بازهم بگویید ما برای اینکه قمرالملوک نشویم هرچه بیشتر پول می خواهیم و هنرمان را با پول عوض می کنیم.
من صدها از این دست خاطرات دارم. باور کنید تا روزی که زنده بودم وقتی این حرفها را می شنیدم – اینکه ما پول می گیریم تا قمرالملوک نشویم و مثل او به فلاکت نیفتیم – آن قدر ناراحت می شدم که حد نداشت، اما برای اینکه کسی را نرنجانم و این هنرمندان را که امروز کوس هنرمندی سر می دهند و با دو دانگ صدا و با هزار نقص آواز می خوانند را ناراحت نکنم این نیشها که مثل زهری در جان من می ریخت و مرا که در گوشه ای با گذشته های افتخارآمیز خود و با هنر خود خوش بودم آزرده می ساخت، تحمل می کردم. اینها چه می گویند؟ یعنی می بایست من هم مثل اینها پول می اندوختم و هر سه روز یک دفعه شوهر عوض می کردم! عاشق می شدم! پای میز قمار می نشستم و یا قاچاق فروشی می کردم و خانواده ها را به هم می ریختم! برای چه؟ زندگی من متعلق به هنرم بود. من هرگز اجازه نداشتم هنرم را به منجلاب فساد بکشانم.
آن شب که آن خدمت ناچیز را به آن مرد و زن بیچاره کردم، هنگام خارج شدن از درد احساس عظمت می کردم، مثل اینکه فرشتگان آسمان و همه ارواح مقدس و پاکدامن زیر گوشم زمزمه می کردند؛ قمر تو بهترین زن دنیا هستی.
من از این کارها لذت می بردم. احساس انسانی خودم را در این خدمات می یافتم. و شما که جز همین نیم دانگ صدا ندارید، شما که جز پول جمع کردن کاری نمی دانید، عفاف و گذشت و انسانیت سرتان نمی شود می گویید ما نمی خواهیم عاقبتمان مثل قمر وزیری شود، مگر قمر چطور بود؟
قمر با افتخار و با بزرگی و با هنر زندگی کرد و امروز هم که زیر خروارها خاک خفته نه کسی را آزرده و نه دلی را شکسته است. هیچ کس هم کینه ای از او در دل ندارد. دلهای مردم هنردوست در غمش شکسته است. ما رفتیم، اما شما که هنر ملی ایران را به پول می فروشید و آلوده می کنید و هیچ نقطه روشن و درخشانی در زندگی ندارید گناهتان نابخشودنی است.
"بر گرفته از کتاب: با ماه در آواز/ نوشته: مهناز سید جواد جواهری"